ماجرای بادکنک بازی!!!
.: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ، 3 ماه و 7 روز و 16 ساعت و 12 دقیقه و 46 ثانیه سن دارد :.

سلام نی نی گولوی من....
وای که چقد دلبری میکنی برای مامان.واقعا عنوان خوبی برای بلاگت انتخاب کردم.
دیشب رفتم برات یه عالمه بادکنک خریدم.میخواستم بالای تختت آویزون کنم.خیلی دوسشون داری،دادم بابایی چهار تاشو برات باد کرد و شب ماتو پذیرایی میخوابیم.نیمه شب که بابایی لالا بود من بیدار بودم یه صدای وحشتناکی اومد و فهمیدم یکی از بادکنکا ترکیده،فهمیدم چه کار خطر ناکی کردم که بادکنک بالای تخت آویزون کردم،اگه خدا نکرده شما اونجا بودی هم می ترسیدی و هم اگه یه تیکه از بادکنک میپرید تو حلقت ......بی خیال خدا رو شکر که بخیر گذشت.اینم تصاویر شما و بادکنکا:





خوب نفسی اینم کادوی شروع فصل سرما:
اینم چهره ی ماهت...شنیدی ماه پیش تو از خوشگلی کم آورده؟؟؟؟؟

پستونکم که ..................نمیخوری

پستونکو گرفتی منم
ولی سریع پرتش کردی بیروووون
زرنگ خان



چه ناز می می نوش جون میکنی:

خواب فرشته کوچولوی من:

اینم کادوی مرد شدنت از طرف عمه جون،دستشون درد نکنه:


بای بای هستیه من



ماجرای بادکنک بازی!!!
